تبليغاتX
کلمه به کلمه
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
گرسنگي

واقعا گرسنه بودم. در خانه هيچ چيز براي خوردن پيدا نمي شد. براي همين با تنها پولي كه داشتم يك پيتزا سفارش دادم و با چند گاز بزرگ تمام آن را خوردم. اما هنوز گرسنه بودم. باز به دنبال خوراكي همه جا را گشتم. واقعا هيچ چيزي نبود نه يك تكه نان نه كلوچه اي و نه حتي ته مانده اي از غذاهاي روزهاي گذشته. هيچ چيز نبود. همه جا را گشتم. توي تمام كابينت ها، يخچال، پشت بالشتك هاي صندلي ها، كف اتاق، پشت بخاري و.......

همه جا را در به در به دنبال چيزي خوردني گشتم. اما جز چند شيشه خالي و يك كلاف نخ پيدا نكردم. دريغ از يك خورده نان. بايد جاي ديگري را مي گشتم.

درست همان موقع بود كه فكر تازه اي به ذهنم رسيد و غرورم را خوردم. گاز زدن و جويدنش خيلي سخت بود انگار داري يك تكه چرم پخته را مي خوري. ناچار همه اش را يك جا قورت دادم نزديك بود خفه شوم ولي بالاخره موفق شدم اما باز كافي نبود حالا بيشتر گرسنه بودم و بايد خيلي زود چيزهاي بيشتر مي خوردم.

چنين بود كه عزت نفسم را توي كتري جوشاندم و داغ داغ سر كشيدم. هر جرعه آن تلخ تر از جرعه قبلي بود.صداي غرغر معده ام بيشتر شده بود. بي درنگ شفتم را توي ليوان ريختم و با قاشق آن را هم زدم و يك جا سر كشيدم، گوارا و شيرين بود و راحت خورده مي شد حالم را بهتر كرد ولي كافي نبود. محبت؟ مدت ها بود كه از آن خبري نداشتم معلوم نبود كجا بايد دنبالش بگردم، پس دنبالش نگشتم در عوض اشكهايم را نوشيدم بعد تكه اي اميد يافتم، بيات و كپك زده بود اما هنوز مزه اوليه خود را حفظ كرده بود يك گاز ازآن خوردم واقعا مزه خوبي داشت. چه اشتباه بزرگي مرتكب شدم. خوردن آن فقط باعث مي شد احساس گرسنگي بيشتري بكنم. ايمان، يك لقمه كوچك و خوشمزه بود. مغزدار وپر آب اما ديگر چيزي براي خوردن نبود. همه چيز را خورده بودم و حالا توي رختخواب بودم نمي توانستم از جايم بيرون بيايم انگار خيلي بزرگ تر از اندازه واقعيم شده بودم اما اين همان چيزيست كه در حال حاضر مي خواستم ديگر لاتزم نيست به جايي بروم چون واقعا ديگر گرسنه نسيتم.

گرچه فردا همه چيز از نو شروع مي شود.

.............................................................................(آگوست رميير)

((قاسم سالار))

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 20:34 | 
دوست داشته باشید . . . .

همه را،
همه را دوست دارم
هم اورا که ما را می بیند و انگار که نمی بیند
و هم او را که تنها به نامی از او دل خوشیم
هم او را که خداحافظ ما را می شنود و نمی شنود و بالا می رود
هم او را که سلام مارا شانه می اندازد بالا!
هم او را که می گفت با هم باشیم
که گفت:با تو، با هم و با اوییم
حتی هم او!
گر چه می دانستیم که او حتی با خود خود هم نیست چه رسد با من من!
او را هم از صمیم دل دوست دارم
چرا که خاطرهای قشنگ و زخمی این دل نامراد،
با او هم بسر شد
همه را دوست دارم
حتی پاره های تنم را که خطاها و پریشانی های مرا در می گذرد و می بخشد...
محض رضای گلی که بو عطر و لحن قشنگه مریم دارد
همه را دوست داشته باشیم

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 21:24 | 
کلمه آزادی

بین کلمات

گم شده بودم

از روی همه کلمات

با چشم بسته

تا رسیدم به آزادی

چشمم بی اراده باز شد

به الفش آویزان شدم

ناگهان فهمیدم

که (الف) را داریم

و بعد بر روی نقطه ی (ز) دو رکعت

نماز حسرت خواندم

و نیتم این بود

خدایا پس چرا فقط دو حرف اول معنا شده؟

چرا؟

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 20:7 | 
بیو گرافی نویسندگان وبلاگ. . . . . . .

به نام خدا

 

نام:سید ابوالقاسم

نام خانوادگی:مظهری موسوی

نام مستعار:قاسم سالار

تعداد اعضای خانواده:8 نفر

برادر:4(با خودم) برادرزاده:یکی( احمد علی )

خواهر:2 خواهرزاده:3تا( حسین-ابوالفضل-محمد حسین)

وضعیت:فرزند آخر خانواده

تاریخ تولد:

سال:1367

ماه:دی

روز:15

سن:18 سال و 216 روز

استان:مازندران

شهرستان:بابل

بهترین رفیق:محسن ملاتبار فیروزجائی

غذای مورد علاقه:ماکارونی( البته با دستپخت مادر و خواهرم)
مدت آشنایی با کامپیوتر:9 سال

مهارتهای مقدماتی کامپیوتر:فتوشاپ-میکس-ساخت فلش-و.....

مدت آشنایی با اینترنت:4سال

شروع وبلاگ نویسی:24 خرداد 1385

آخرین مدرک تحصیلی:دیپلم تجربی

نتیجه کنکور:مجاز غیر انتفاعی( البته به دلیل مشکلات مالی انتخاب رشته نکردم)

-------------------------------

نام:محسن

نام خانوادگی:ملاتبار فیروزجائی

تعداد اعضای خانواده:8 نفر

برادر:3(با خودم) برادرزاده:--------

خواهر:3 خواهرزاده:2تا( الهه - امیررضا )

وضعیت:فرزند پنجم خانواده

تاریخ تولد:

سال:1367

ماه:شهریور

روز:20

سن:18 سال و 345 روز

استان:مازندران

شهرستان:بابل

بهترین رفیق:سید ابوالقاسم مظهری موسوی

غذای مورد علاقه:ماکارونی
مدت آشنایی با کامپیوتر:3 سال

مهارتهای مقدماتی کامپیوتر:فتوشاپ

مدت آشنایی با اینترنت:3 سال

شروع وبلاگ نویسی:18 آبان 1385

آخرین مدرک تحصیلی:دیپلم ساخت و تولید

نتیجه کنکور:هنوز نیامده( که اگه امسال قبول نشدم باید به خدمت مقدس سربازی روی بیاورم )

|+| نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:24 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar